خرید بک لینک
دیشب با مطمئن صحبت نرفتن مهربون پسر به مدرسه به دلیل نیامدن اتوبوس مدرسه شد.داشتم جوراب می بافتم و صحبت کشیده شد به ماجرای رفتن مهربون به خانه همکلاسیش. گفتم: می دونی چقدر به زور تونستم از مهربون در بیارم که والدین همکلاسیش خونه نبودن! تو چرا هیچ تلاشی برای فهمیدن بیشتر نمی کنی؟ حتی  وقت برگردوندنش نرفتی در بزنی بخوای با پدر همکلاسیش صحبت کنی. در صورتیکه ازت خواسته بودم اینکار رو بکنی. مطمئن فقط نگام می کنه. نگاهش پر از احساس تقصیره اما اصلا به زبان چیزی نمیاره._این هم مثل توه به زور می شه از کارش سردراورد. این حرفم نگاه مقصرش رو به نگاه ناراحت و دلخور تبدیل کرد. خوب اینجا رو اشتباه کرده بودم. نباید می ذاشتم این تبدیل انجام بشه. اما شد دیگه. شاید اگر حرفی می زد حالم بهتر می شد. _و من اینجا همیشه باید مواظب همه چیز باشم حتما! خوب من هم ممکنه اشتباه کنم بی دقتی و سهل انگاری کنم. تو باید جبران کنی. هر دو مسئولیم. بعضی وقتها برای اینکه کمتر ناراحت بشم فکر می کنم چون می بینی به اندازه کافی مواظبم تو دیگه مسئولیتی حس نمی کنی. اما از شناختی که ازت پیدا کردم می بی

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 21:26

خدیجه خانم دوست خانم بزرگم بهم زنگ زد. سلام و احوال پرسی گرم با لهجه قشنگش به زبان فارسی. _شما برای من جایی پیدا نکردید؟ _نه واقعا! _من می تونم اجاره خوبی بدم 500، 600 و حتی 700 هم می تونم بدم. چندتا اتاق داری؟_سه تا._گفته بودی که زیر زمینت هم پسرت استفاده می کنه. چند ساله شه پسرت؟_16 سالشه._خوب این مثل نوه من می شه. من خیلی فعالم اصلا نمی تونم بشینم. غذا و شیرنی و کیک می پزم خیلی خوشمزه. نظافت هم می کنم. اگر فقط دو روز بیام خونه ت خودت می بینی که چقدر خوبم.من با لبخند: بله! زنده باشید. اما من واقعا نه جاش رو دارم نه نیازش رو. _پس اگر کسی رو سراغ داری که بخواد، بهم بگو. این خانواده ایی که باهاشون زندگی می کنم خانواده خیلی محترمی هستند و با من خیلی خوب رفتار می کنند اما من می خوام با یکی از خودمون زندگی کنم. می فهمی چی می گم. یه شیعه می خوام باشه._بله متوجه م.کمی دیگه هم صحبت کرد در مورد دوستش خانم بزرگِ من و چون من زیاد مجال ندادم، قطعش کرد و خداحافظی کرد.واقعا دلم براش می سوزه اما من آدم همخونه شدن با غیر خانواده خودم نیستم. من نیاز دارم سوا و مستقل باشم. تصمیم گرفتم با خان

برچسب: همخونه,همخونه در تهران,همخونه دیوار, نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 21:26

خانم بزرگ زنگ زد._سلام علیکم._و علیکم السلام._حالتون چطوره؟_خداروشکر. همونجور ارغوان. همه چیز همون جوره. دارم آشپزی می کنم. امروز دخترم موهام رو شونه زد. نمی دونی چقدر گره خورده بود. شده بود لونه پرنده._چقدر خوب که براتون شونه زد. (واقعا این شونه کردن حس خوبی بهم منتقل کرد؛ کمی آروم شدم)_آره. می دونی... من بعد از حرفهای دیروزم در مورد خدیجه خانم، خیلی اذیت شدم از خودم. خدا من رو ببخشه. من نباید اونطور می گفتم. این بنده خدا خیلی خوبیها داره. خیلی دست و دل بازه و راحت می بخشه. خیلی عذاب وجدان دارم. غیبت کردم. گفتم بهت بگم اگر واقعا می تونی کاری براش بکنی، بکن. من با خنده بهش می گم: شما از خوبیهاش هم خیلی گفتید. همه ما بدی داریم. مثلا من خودم می بینید که اجتماعی نیستم._سکوت خیلی خوبه می دونی ارغوان! سکوت ثروته! من با خنده می گم: اما من آنچنان هم اهل سکوت نیستم. با همسرم خیلی حرف می زنم (گرچه هر بار بعد از کم محلیهاش و کم حرفیهاش با خودم قرار می ذارم که دیگه همه چیز رو بهش نگم اما فایده نداره!) اونقدر حرف می زنم که فکر می کنم همسرم خسته می شه!می خنده. من هم همین رو می خوام. خیلی خوب

برچسب: خوش اقبال,خوش اقبالی,مهراد خوش اقبال, نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 21:26


دلم تنگه! خیلی هم تنگه! برای آدمهایی که می دونم خوبن و خیلی سعی می کنن خوب بمونن و بهتر بشن اما ممکنه باز هم غلطهایی بکنن و اون غلطها رو منسوب به بی ریایی و معصومیت کنن و اصرار کنن که غلط نکردن. اما کردن. اونها مغرورن. بهترهای روزگار رو، خوبهای زنده رو کمتر باور دارن. 
و همچنان دلم براشون تنگه. و فقط براشون بهترینها رو آرزو می کنم.



برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 21:25

می گفت: خدا رو شکر که وارد فضای دانشجویی و دانشگاه شده و از اون همه روزمرگی و بیخبری در اومده. اینکه می تونه مابین ساعات درسی با هم دانشگاهیهاش بره سینما، چقدر حس خوبیه. چقدر موضوعات مختلف یاد گرفته و چقدر ذهنیتش باز شده. و بعد کلی از محسنات اینستاگرام گفت و تشویقم کرد من هم عضو بشم.گفتم درست می گی. مخصوصا عالم تو خلاصه شده بود به راضی کردن همسر و خانواده ش و مشکلات خانواده خودت و رفت و آمدهای زیاد فامیلی. فیلم دیدن مثل کتاب خوندنه (نگفتم که تو هم کتاب نمی خونی) کتاب بهتر و جامعتر از فیلمه اما فیلم هم یکی از ذهن روشن کُنهای خوبه. و چون نمی خواستم عدم تمایلم به عضو شدن در اینستاگرام رو اشاره کنم، چیزی در این مورد لازم ندونستم بگفتم. این نکات کوچک رو خیلی وقته بهش رسیدم اما تازگیها بیشتر عملیش می کنم.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 21:25

حالم بهتره؛ خدا روشکر. سرماخوردگی های من دوامش در بدنم زیاده. چند هفته طول می کشه تا آثارش کم و کمتر بشه. به خاطر سینوسهامه. برای همین دیروز صبح تا بعد از ظهرش به خودم آسون گرفتم و بیشترش رو به بافتن مشغول بودم. برای شام هم فقط آش عدس درست کردم. کمی برام سخت بودکه شاممون این همه ساده باشه. اما به خودم دلگرمی دادم که مثلا ما پیرو معصومین هستیم. و اینکه این غذا پروتینی هم هست و با نون و پیاز و روغن زیتون روش خیلی خوشمزه و سیر کُنه.....و اینطوری شد که همین شد شام ما.طوفان برفی هم داشتیم. بعد از آوردن بچه ها، در هوای بیست درجه زیر صفر با اونها برف پارو کردم. دلم نیومد تنها اینکار رو بکنن. و همین کارم باعث بهتر شدنم شد. نمی دونم درست باشه این احتمال یا نه اما همیشه خودم رو اینطور دیدم که با فعالیت حالم بهتر می شه. سردردهام کمتر و روحیه م بهتر و مریضیم کمرنگتر. دیروز عصربه خاطر همون طوفان برفی، سخت گذشت. سخت بود تا تونستم بچه ها رو از مدرسه بیارم خونه. هوا باد و برفی و خیابونها و کوچه ها همه پر از برف. با سرعت کمتر از 20 کیلومتر بر ساعت و حتی کمتر می روندی

برچسب: magic hour,magic hour imdb,magic hour photography, نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 21:25


کتاب می خونم. داره نگام می کنه. یه مدت طولانی داره نگام می کنه. قبلا برام ادامه دادن سخت بود اما دیگه راحتم. اون نگاه می کنه و من می خونم. و شده که همینطور خوابش برده.
این بار نگاش کردم و لبخند زد.
_چقدر می تونی منتظر باشی؟
_تا هر وقت تو بخوای.
_امیدواری که خواهم خواست؟
جوابی نداد.




برچسب: نگاه دانلود,نگاه,نگاهی به, نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 21:25

دیروز خیلی این فکر که بچه هام من رو چطور می بینن و می شناسن، ذهنم رو مشغول کرد. و این فکر ادامه داره.اینکه و قتی رانندگی می کنم زرنگ دختر که در صندلی پشت در جهت مخالف من می شینه و خوب می تونه نگام کنه. نیم رخم، نگاهم و دستهام  حالت روسریم رو خوب می تونه ببینه.  و اون خیلی نگام می کنه می دونم. دیروز چند برگه اورده بود که حالتهای شخصیتی رو توش جمع کرده بودن. همه جور صفتی توش بود خوب و بد. گفت: من اینها رو می خونم تو ببین کدومها بهت نزدیکه. خیلی صفت خوند و اونها که برای خودش آشناتر بود رو توضیح داد. یکیش کله شقی بود. من هم گفتم که دارم این رو و او تاییدش کرد و خندیدم. یکی دیگه از صفاتم غیر اجتماعی بودنم بود. که وقتی بهش اشاره کردم، زرنگ دختر تاییدش کرد و مثال زد: که برای همین هیچ وقت تو خونه برام جشن تولد نگرفتی که دوستام رو دعوت کنم. راست می گه. بیشترش به خاطر تفاوت فرهنگی دوستاش و اینکه من حوصله مادرهاشون رو ندارم و در بین دوستاش حتما یه چند تا ایرانی هم هستن و مادرهای اونها به احتمال زیاد همراه دخترهاشون خواهند اومد. من حوصله پذیرایی و اجابت توقعات بزرگترها رو ندارم. تو

برچسب: نگاه دختر به پسر,نگاه دختر,نگاه دختر عاشق, نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 21:24

از کنار اتاق زرنگ دختر رد شدم دیدم جلوی کشویی باز نشسته._اذان گفت._باشه.-داری مرتب می کنی؟_آره._آفرین._می شه این کارت رو برام بخونی؟کارت خاله شه که چند سال پیش همراه کادوهایی براش فرستاده بود و به فارسی نوشته شده بود. کلمه به کلمه براش ترجمه کردم. از کلمات محبت آمیز خاله ش ذوق کرده بود.غمگین می شم و می رم به اتاقم برای نماز و فکر می کنم.فکر  می کنم زندگیمون چطور شده که بچه های من فارسی خوندن و یا نوشتن نمی دونن و من که خیلی به نوشتن علاقه دارم و کلی نوشتم از خودم از ماجراهاشون از زندگی و چقدر دوست داشتم زرنگ دختر اینها رو یک روزی می خوند. اما آیا خواهد تونست؟ چرا من اینگونه شدم؟ زندگیی که نه می تونم راحت برای همسرم بنویسم  و نه برای بچه هام. اگر براشون بنویسم باید به انگلیسی بنویسم و مرتب می رم سراغ فرهنگ لغت و دنبال کلمه های مورد نظرم می گردم. اینکه اینگونه به چند زبان آگاهی داشته باشی اما در نوشتنش مشکل داشته باشی و نتونی راحت برای بچه هات بنوسی و اونها نتونن آنچه را که تو نوشتی بخونن...من و همسرم و بچه هام همگی با هم به عربی صحبت می کنیم در حالیکه من به فارسی مد

برچسب: غمگینانه,غمگینانه ترین متن ها,غمگینانه ترین جملات, نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 21:24

خانم بزرگ تماس گرفت. _من همونجور هستم که بودم. خونه هم همینطور و الان پنج ماهه حمام نکردم._چی می تونم بگم. ان شاءالله درست می شه._من با هیچ کسی تو خونه در این مورد حرفی نمی زنم. نمی خوام شکایتی بکنم. به خدا می گم. روز و شب برای خدا تسبیح و دعا می کنم. می دونی تسبیح چیه؟_بله. پیش خدا همه ش جواب داره. _خونه خیلی کثبف و ریخت و پاشه. من هم فقط می تونم آشغالها رو مهار کنم. دیگه زمین رو نمی تونم کاری بکنم. (به خاطر مشکل پاهاش) آشپزی کنم ظرف بشورم. بیرون هم نمی تونم برم حتی آشغالها رو ببرم بذارم. دیگه بقیه ش هر کاری اینها کردن نکردن من نمی دونم. فقط این طاهره خیلی دختر خوبیه. از خدا می خوام مسلمان خوبی بشه. این با بقیه فرق داره..... من همیشه به یادت هستم. زنگ زدم صدات رو بشنوم._ممنونتون. من هم به یادتون هستم و براتون دعا می کنم._آره دعا کن برام. چی می تونم بهش بگم. می خوام بیشتر اصرار کنم بیاد خونه مون حمام کنه. بلکه حالش کمی هم بهتر بشه بنده خدا. نمی دونم خانواده ش چه دلایلی برای این همه مشکلات این بنده خدا دارن. خدا می دونه. منکه یکطرف قضیه رو می بینم. هیچ وقت از زبان اونها چیزی نشنیدم

برچسب: چگونه مسلمان خوبی باشیم,صفات یک مسلمان خوب,مسلمان خوب, نویسنده: علی فدایی تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 23:16

مهربون برای انجام تکلیف درسی  باید می رفت خونه دوستش. ما هیچ آشنایی با همکلاسیهای دبیرستانیش نداریم و به غیر از اینکه مسلمانن چیز دیگه ایی نمی دونیم. قرار بود با چند همکلاسی دیگه در منزل یکی از اونها جمع بشن. مطمئن پدرش مامور بردنش شد و به همراهشون یکی دیگه از دوستاش رو هم باید می برد. وقتی برگشت ازش پرسیدم خانواده پسر رو دیدی؟_نه. _نخواستی پدرش یا مادرش رو ببینی که مطمئن بشی مشکلی پیش نمیاد؟_فقط خود پسره اومد در رو باز کرد.به نظرم مطمئن حتی از ماشین هم پیاده نشده بود و از همون داخل ماشین پسره رو دیده بود. البته ناراحت شدم._باید می دیدی. ما اینها رو اصلا نمی شناسیم. چند تا پسر نوجوون با هم جمع می شن باید یک بزرگتری تو خونه بالاسرشون باشه. ممکنه کسی نبوده خونه.مطمئن از حرفهام خوشش نیومد البته و با مِنُ  مِن جواب می داد که_ چه می دونم و یه پسره در رو باز کرد و ... حتما یک بزرگتری خونه هست...و من هم بی تقصیر نبودم و این رو به مطمئن هم گفتم که باید از پسرم سوال می کردم از قبل و اصلا خودم با خانواده همکلاسش تماس می گرفتم مثل همیشه که اینکار&

برچسب: خدا می دونه,خدا می دونه حقتونه قهرمانی,خدا میدونه چی بمن گذشته, نویسنده: علی فدایی تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 23:16

آدم تو سن پنجاه سالگی باشه و شوهرش هم از او بزرگتر، بعد همیشه تو دغدغه و دلهره راضی کردن شوهر باشه! و نتونه بیاد به پدر بیمارش کمک کنه چون همسرش از توجه زیاد او به خانواده ش، ممکنه دلگیر بشه!!!دَرَک که دلگیر بشه! درک که دعوا راه بندازه! درک که خوشش نیاد! درک که بره گم شه اصلا! درک که بره با یکی دیگه شاید! درک به این اسیری و این ذلت! درک به این مردهای ظالم و به این زنهای ذلیل.....به همسرم می گم عربها زن رو می گیرن مال خودشون باشه و هر جور بخوان باهاش معامله می کنن و زن باید همیشه و در همه حال فرمانبرداری کنه. این همه ظللللللللم!؟می گی: ها؟!آخه خودش هم عربه! این حرف با همه واقعیتش، براش سنگینه.می گم: شنیدی دیگه! یه لبخند کجکی  دلگرم کننده تحویلم می ده. که یعنی تو حرص نخور حالا!

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 22:15

برای امروز صبح دعوت بودم خونه زینب. شناخته که هیچ وقت خودم برای رفتن به خونه ش پیشقدم نمی شم. نمی دونم چه تعریفی برای اینکارم داره اما خودش وقتی طولانی مدت هم رو نبینیم، بنده خدا پیشقدم می شه برای دعوت.شال نوک مدادی کادوییم رو سرش کرده بود. گلدونم رو هم کنار در روبروی پنجره گذاشته بود. از شالش تعریف کرد و گفت شده یکی از حجابهای خواستنیش. منظورش از حجاب روسری و شاله. او همیشه از سخنرانیها و شنیده هاش برام تعریف می کنه. دینی و تغذیه ایی. خیلی سعی می کنه همه غذاهایی که برای خانواده ش درست می کنه سالم و مغذی باشه. من تا این حد نیستم. تقریبا همه سخنرانیهای مسجد رو شرکت می کنه. نماز جمعه ها رو می ره و تا اونجا که در توانشه در نمازهای جماعت شرکت داره.  من نه. هنوز شال بنفش خوش رنگش رو استفاده نکردم. چون باریکه و برای من که همیشه سر شال رو تا می زنم، خیلی باریکتر می شه. می خوام به عنوان شالگردن استفاده ش کنم.  زینب هیچ وقت روسری و شالش رو حتی وقتی خونه شه در نیورده جلوم. فقط یکبار جشن نیمه شعبان بود که تو مسجد لباس سنتی هندی ساده تنش بود. از اون مدلها که پیر

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 22:15

بعد از ظهرها وقت رفتن دنبال بچه ها، وقتی ماشین رو از گاراژ درمی آرم دوتا دختر دوقلو شبیه هم، با کوله پشتیهاشون از روبروی خونه مون رد می شن. که همیشه در حال صحبت کردن باهمن. آخرین باری که دیدمشون یک دفعه یه حسرت بزرگ تو قلبم نشست. از اونها که بغض میاره تو گلو. داشتن خواهر اون هم اینهمه نزدیک به خودت! از این نوع خاص که حتی قیافه ت هم شبیه ش باشه اون هم خیلی! فکر می کنم داشتنش حتی از داشتن یک جان نثار عاشق پیشه و مجنون هم قشنگتره.این دو خواهر یک مدل دو رگه به نظر میان. سیاه پوست و یک نژاد دیگه. بنابراین موهاشون از اون نوع مجعده سیاه پوستیه و پوستشون سبزه تنده و قبافه هاشون شرقی. نمی دونم دقیقا والدینشون کجایی ن. اما با همه تجربه ایی که از دورگه ها دارم، مطمئنم اینها این مدلی ن. تو کوچه خودمون زندگی می کنن. همیشه با هم در حال صحبتن. چقدر قشنگه!!! چقدر قشنگه؟! خیلیییییی ها! زیاد!آه! از نداشتن یاری اینچنینی! خواهر خیلی خوبه. خیلی خیلی خوبه! من دارم که اون ور دنیاست. خیلی دوره! موهاش رو هم کوتاه کرده و باز هم خوشکله. خیلی خوشکله. خیلی مهربونه. خیلی زرنگه. اون هم دوقولوه. د

برچسب: دوقولوی جمره,دوقولو جمره,جمره و,دوقلویش, نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 22:15

هوا سرده. جدیدا سرما رو روی پهلوهام بیشتر حس می کنم. یاد مادربزرگم می افتم که سفارش می کرد پهلوهاتون رو بپوشونید؛ کلیه هاتون سرما نخوره. و من جدیدا بیشتر این مسئله رو حس کردم. پهلوهام سرده. پیرهن تا زانو می پوشم و زیرش شلوار ساقی. هوای راحت از زیر پیرهنم، پهلوهام رو سرد می کنه. باید زیر پیرهنی بپوشم. خودم رو بیشتر گرم کنم.  مادربزرگم می گفت جای سرد و نمدار نشینین. رَحِمِتون مثانه تون سرما می خوره. راست می گه. اون زمانها نمی فهمیدم چون مشکلی نداشتم. الان بعد از مادر شدن و بالا رفتن سن، ضعیفتر شدم. بعضی از جاهای بدنم سردتر از جاهای دیگه ست. باید بیشتر اهمیت بدم و به زرنگ دختر هم این سفارشها رو بکنم یادش بمونه. بعدها به دردش می خوره. حتما یادش می یاد.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 22:14

سال پیش که برای اولین بار به صورت مستمر پاییز و زمستون برای پرنده ها، تو حیاطمون دون گذاشتم همه ش دعا میکردم بلکه وجود بیشتر این پرنده ها در حیاطمون باعث کمتر شدن حشرات در بهار و تابستون بشه. بیان برای خوردن دون و اینطور یاد بگیرن بیشتر به حیاطمون سر بزنن و اون کرم خزوکها رو قبل از بالغ شدن بخورن. خیلی این تمنا رو داشتم از بس این خزوکها حمله می کردن و بوته گل سرخ و برگ انگور و برگهای موچسب وحشی خوشکلمون رو می خوردن و اونها رو به اسکلت تبدیل می کردن. و من چقدر کارها کردم که از حیاطمون دورشون کنم. از همه روشها برای کم کردنشون استفاده کردم. از روش جارو برقی از روش انداختنشون تو ظرف آب و ریکا، از روش طبیعی پاشیدن ماده ایی که حاوی موجوداتی بود که اونها رو می خوردن و نمی ذاشتن به مرحله بلوغ برسن و در آخر از روش هورمونی که بوی خاصی می داد و اونها رو به هوای جفتگیری می نداخت تو تله. حتی در همون مرحله نوزادی و کرمی هم، علف حیاط رو زرد کرده بودن چون از ریشه هاش تغذیه می کردن. و امسال تابستان دیدم به تمنام رسیدم. خزوکهای خیلی کمی به برگها حمله کردند. این نوع از حشرا

برچسب: من پرنده تو درخت,من پرنده کوچک غمگینی را میشناسم,من پرنده ای فراموشکارم, نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 22:14

صبح با سر و صدایی که مطمئن راه انداخته بود مشخص بود نیتش بیدار کردن غیر مستقیم منه و با صدای بلند می گفت دیرش شده و بچه ها رو برای نماز بیدار می کرد. من نماز نداشتم. بیدار شدم اما نشون ندادم. همونجور سرجام موندم. می دونستم رفته بیرون و برف روی ماشینش رو پاک کرده، برای همین دیرش شده. اما چرا می خواد من رو بیدار کنه! که برم ظرف ناهار رو بذارم تو کیفش بدم دستش و ببوسمش و بگم مواظب خودت باش خوب برون خیابونها لیزه؟! من حسش رو اصلا نداشتم. اما همچنان فکر می کردم که اگه این رفتن آخرین رفتنش باشه چی؟.... خوب خودش بیاد من رو ببوسه بره حتی اگه خواب باشم چی می شه مگه؟ چرا من همش از این فکرها بکنم؟...سرجام موندم تا رفت. ازدواج که کردم با همه دلگیریها و نرسیدن به آنچه می خواستم، سعی کردم کمبودها و بی مهریهایی که در خانه مادر پدری ام داشتم جبران کنم. بیدار شدن با همسر در اول صبح و چای و صبحانه خوردن با هم و بدرقه همسر. اما اصلا راضی نبود. همه ش بد عنقی می کرد و بهانه می اورد که اشتها نداره و لقمه هایی که براش درست کرده بودم و چایش رو نیم خورده می ذاشت و می رفت. همچنان بیدار می شدم که ناهارش رو آماده

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 4:17


پدر زنگ زد. عکسش رو دیدم. ناهار می خوردم. برنداشتم. هر بار جواب دادم یا بعدش زنگ زدم، گفته که اشتباهی زده. خوب یکبار هم برای دلخوشیم بگو می خواستم احوالت رو بپرسم.

پدر من مثل خودم یا در واقع من مثل او، خیلی اهل ملاحظه ست و مثلا نمی خواد مزاحم مادر سه فرزند بشه. اما خوب بلده چطور با فامیل بدون ایجاد مزاحمت و توقع پذیرایی ، صله رحم کنه. چرا برای من نه!
به هر حال جواب ندادم. و الان دارم فکر می کنم شاید یکی مرده شاید یکی حالش خوب نباشه شاید  واقعا زنگ زده ....

برچسب: عکس پدر,عکس پدر و مادر ستایش قریشی,عکس پدر و مادر, نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 4:17

یادم افتاد چطور وقتی تو وانت مهدی برام از خطاهای گذشته ش از دوران سربازیش گفت. و گفت که اونجا برای اولین بار شراب خورده. و در حین رانندگی هی به من نگاه می کرد و من اصلا نگاهش نکردم. هیچی هم نگفتم. فقط فکر کردم. می خوای منصرفم کنی؟ منکه اصراری نداشتم از اول! خودت وقتی جواب رد خانواده م رو شنیدی باز پیشقدم شدی و از احساست به من گفتی! پس این رفتار برای چیه! به قول خودش می خواست همه چیز روشن بشه قبل از ازدواج که او آدم همچین پاکی نبوده.  گفت که نماز و روزه هاش هم متصل نبوده. گفت که پدرش به دختریکی از دوستان پدرش که خیلی خیلی هم زیبا رو بوده علاقه داشته خیلی و با مادرش خیلی بد رفتاری می کرده و کتکش می زده. گفت که برای حفظ زندگی مادرش خودش رو وسط انداخته و بی خودی خودش رو خواهان اون دختر نشان داده که پدرش خجالت بکشه. خیلی گفت که دختره خیلی زیبا بود و خیلی راحت بود و اون هم بدش نمی اومد با مهدی ارتباط بگیره. بعد از گفتن همه اینها و سکوت من، با بغض و گریه گفت که دیگه من رو نمی خوای؟ من لیاقتت رو ندارم؟ درسته؟من نگاهش کردم. واقعا اشک می ریخت. حسی برای دلداریش نداشتم. فقط دلم براش سوخت

برچسب: پدر عاشقتم,پدر عاشقی بسوزه,پدر عاشقانه, نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 4:17

با زرنگ دختر رفتیم کتابخانه. به مطمئن گفتم میای؟ گفت: نه.کتابها رو برداشتیم و اومدیم. زرنگ مثل من اهل حال کردنه. اهل موسیقی و صداش رو خیلی بلند کردنه. موسیقی سریال قشنگ پایتخت رو خواست. براش گذاشتم. چند بار شنید بعد من هوای شنیدن آهنگ دیگه ای کردم. آهنگی پر از غم و درد اما در عین حال شاد. اون رو گذاشتم که زرنگ گفت: می شه یه دور بزنیم بعد بریم خونه؟قبول کردم. خودم هم می خواستم. کتابخونه خیلی نزدیکه خونه ست. فوقش ده دقیقه می رسیم خونه. دو دور زدم که تلفنم زنگ زد. از خونه بود. مهربون پسرمی پرسید آیا قهوه می خوام که برام درست کنه و جوابم مثبت بود و برگشتیم. وقت خوبی بود. با مطمئن نمی شه هر چیزی شنید و با صدای بلند شنید. و من خیلی وقته رانندگی طولانی مدت تنهایی نرفتم.

برچسب: جوز منهم,جوز منهم لا تعاتبهم بعد,جوز منهم ساجده عبيد, نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 4:17

برای امروز صبح دعوت بودم خونه زینب. شناخته که هیچ وقت خودم برای رفتن به خونه ش پیشقدم نمی شم. نمی دونم چه تعریفی برای اینکارم داره اما خودش وقتی طولانی مدت هم رو نبینیم، بنده خدا پیشقدم می شه برای دعوت.شال نوک مدادی کادوییم رو سرش کرده بود. گلدونم رو هم کنار در روبروی پنجره گذاشته بود. از شالش تعریف کرد و گفت شده یکی از حجابهای خواستنیش. منظورش از حجاب روسری و شاله. او همیشه از سخنرانیها و شنیده هاش برام تعریف می کنه. دینی و تغذیه ایی. خیلی سعی می کنه همه غذاهایی که برای خانواده ش درست می کنه سالم و مغذی باشه. من تا این حد نیستم. تقریبا همه سخنرانیهای مسجد رو شرکت می کنه. نماز جمعه ها رو می ره و تا اونجا که در توانشه در نمازهای جماعت شرکت داره.  من نه. هنوز شال بنفش خوش رنگش رو استفاده نکردم. چون باریکه و برای من که همیشه سر شال رو تا می زنم، خیلی باریکتر می شه. می خوام به عنوان شالگردن استفاده ش کنم.  زینب هیچ وقت روسری و شالش رو حتی وقتی خونه شه در نیورده جلوم. فقط یکبار جشن نیمه شعبان بود که تو مسجد لباس سنتی هندی ساده تنش بود. از اون مدلها که پیر

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 4:17

زرنگ دختر سرما خورده. صبح ها گلوش بسته ست. براش نخود پخته با آویشن و آب لیمو و روغن زیتون گرم می کنم. بعد که می خوره با خوشحالی می گه گلوم بازِ باز شد و من میگم خداروشکر.امروز صبح هم نخود خواست اما مطمئن دیشب خورده بود و تمام شده بود. من هم به جای نخود، همراه صبحانه ش شیر گرم کردم و عسل و قاشق گذاشتم کنارش که خودش اضافه کنه و هم بزنه. بچه ها دوست دارن هم زدن لیوان و استکان رو.می دونستم تحفه خانم من شیر گرم دوست نداره اما به هوای عسل و قاشق فکر کردم می تونه قبولش کنه. که با ناراحتی ردش کرد. رفت برای خودش یک لیوان دیگه اورد و شیر سرد ریخت و خورد.من ناراحت شدم از رفتارش. می تونست آرومتر بگه. بهش گفتم. اما پیش خودم فکر کردم والله این اخلاق شایسته خانمهاست در این دنیای پر از ظالم! مخصوصا مردان ظالم. که راحت بشه ردشون کرد. اما منکه نه مَردم نه ظالم ان شاءالله!کاش به وقتش بتونه راحت رد کنه و بگه نه! اون هم به یک ظالم! سست نشه رقیق نشه احساسی نشه!

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 4:17

صفحه بندی